زندگی نامه و بیوگرافی حسین گل بیدی| اولین آموزگار و مربی ناشنوایان در ایران

حسین گل بیدی کیست؟ زندگینامه حسین گل بیدی چگونه است؟ معرفی بیوگرافی معلم فداکار حسین گلبیدی. به گزارش پایگاه خبری امیدرسان، یکی از رسالتهای اصلی پایگاه خبری امیدرسان، معرفی افراد شاخص و چهرههای ماندگار کشور عزیزمان ایران است که در کنار تمام افتخارات زندگی حرفهای خود، پایبندی به انسانیت و اخلاق را از یاد نبردهاند.
آنها که علم و عمل را به همآمیخته و نقش زیبایی در عالم انسانی ترسیم کردهاند.
خواندن خاطرات بعضی از بزرگان علم و فرهنگ آنقدر دلنشین است که میتواند برای بسیاری الهامبخش باشد.
اینکه میشنوی پزشکان دلسوزی بودهاند که بدون هیچچشم داشتی کوچه به کوچه دنبال درمان بیماران بیبضاغت میرفتند و از خرج دارو و درمان تا کرایه ماشین او را حساب میکردند.
سرگذشت معلمی که برای شاگردان فقیر و بیبضاعتش از هیچ کاری دریغ نداشتند و حتی سر و صورت بچهها را با دست خودش شستوشو میداد، شورآفرین نیست؟
چه بسیار بزرگانی که به حق بزرگ بودند و شریف، هیچ بدگویی و توهین و تهدیدی آنها را وادار به تلافی و مقابله به مثل نکرد. شریف زندگی کردند و پاک از این دنیا رخت بر بستند.
در این راستا با حمایت انتشارات پناه از هیات تحریریه موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس بر آن شدیم تا این بزرگان را به عنوان الگوهای رفتاری به جامعه معرفی و از اینکه چنین شخصیتهای ارزشمندی را در کنار خود داشته و داریم به خود افتخار کنیم.
گفتنی است در بخش انتهایی این صفحه، آدرس وبگاه انتشارات پناه و موسسه شمس الشموس به شما فرهیخته گرامی معرفی خواهد شد تا بتوانید با محصولات فرهنگی و کتب ارزشمند این موسسه آشنا شوید.
بیوگرافی و جزئیات زندگی حسین گلبیدی
| ولادت: 1307 ش (اصفهان) |
| وفات: 1389 ش (اصفهان) |
| تحصیلات: زبان و ادبیات عرب (دانشگاه اصفهان) |
| برخی فعالیتها: از پیشگامان آموزش ناشنوایان در ایران |
اولین ارتباط حسین گل بیدی با ناشنوایان
از کلاس که بیرون آمد، دوباره چشمش به پسرک افتاد. هفت، هشت سال بیشتر نداشت. کز کرده بود گوشه حیاط و بچهها را تماشا میکرد. زنگ تفریح بود و بچهها باهیجان از کلاس بیرون میدویدند.
چند روز پیش بود که همراه مادرش به مدرسه آمد. مادرش گفته بود:« این بچه گنگ است. چیزی نمیشنود و نمیتواند حرف بزند. وقتی برای بازی به کوچه میرود، بچهها اذیتش میکنند. این زبانبسته هم که نمیتواند از خودش دفاع کند. اینجا بماند بلکه سرش گرم شود.»
حالا چند روزی بود که اینطور غمزده گوشه حیاط مینشست. نه هیچ معلمی قبولش میکرد و نه او میل داشت با کسی ارتباط برقرار کند. اگر هم رغبتی به دوستی با بچهها یا معلمها داشت، باز هم بیفایده بود.

زبان همدیگر را که نمیفهمیدند. چند روزی بود که آقای گلبیدی قبل از رفتن به دفتر به سراغ پسرک میرفت. دستی به سرش میکشید و به رویش لبخند میزد. اوایل پسرک میترسید و خودش را جمع میکرد.
از کلماتی که آقای گلبیدی به زبان میآورد، هیچ نمیفهمید. با نگاه پر از ترس و تردید به لبهای گلبیدی خیره میشد و غریبگی میکرد.
آقای گلبیدی اما باز دستبردار نبود. آن روز باز به سراغش رفت. ترس و اضطراب پسرک کمتر شده بود. این بار انگار آشنایی را میان آن همه غریبه دیده باشد، اخمهایش را باز کرد.
آقای گلبیدی آرام کنارش نشست و شروع کرد به حرفزدن. چند بار تکرار کرد: سلام. پسرک به لبهای او خیره شده بود که مدام باز و بسته میشد و چیزی را تکرار میکرد.
یک ماه از اولین روزی که آقای گلبیدی به سراغ پسرک رفت میگذشت. او را به دفتر مدرسه آورده بود تا از شاگرد جدید کلاسش رونمایی کند.
آقای گلبیدی با اشاره و شمرده شمرده به او اشاره کرد که بخوان! پسرک در مقابل چشمهای حیرتزده معلمها و مدیر مدرسه شروع به خواندن کرد: من که از گل بهترم، پسرم آی پسرم!
حسین گل بیدی متولد اصفهان فرزند ایران
حسین گلبیدی در محله بیدآباد اصفهان به دنیا آمد. ششساله بود که درس خواندن را در مکتبخانهای در مسجد سید و مسجد میرزا باقر اصفهان آغاز کرد.
مدت زیادی از درسهای ملا احمد، مکتبدار مسجد آمیرزا باقر نگذشته بود که روزی بازرسی از اداره فرهنگ به مکتبخانه آمد.
زندگی نامه و بیوگرافی علامه علی اصغر کرباسچیان
بازرس به ملا احمد اخطار داد که باید مکتبخانه را تعطیل کند و بچهها را به دبستان بفرستد. بازرس که رفت، حسین هم همچون دیگر کودکان با شادی تکهپوستی را که روی آن مینشست، برداشت و دفتر و کتابهایش را زیر بغل زد و به خانه برگشت. از شادی اینکه به مدرسه خواهد رفت، در پوست خودش نمیگنجید؛
اما خوشحالی او با آمدن پدر به خانه رنگ باخت! پدر مرد مقدسمآبی بود و رفتن پسر خردسالش را به دبستان برنمیتابید. جایی که در آن «شلوار کوتاه به پای پسران میکردند و چنین و چنان» از دید او جایی نبود که درخور فرزندانش باشد؛ بنابراین با رفتن حسین به دبستان مخالفت کرد.
حسین، از آن زمان به مدت ده سال، به شاگردی مغازه خیاطی مشغول شد تا اینکه سال 1327، زمانی فرارسید که به لحاظ قانونی باید به خدمت سربازی میرفت.
او که مختصر سواد خواندن و نوشتن داشت، در پادگان به خدمت در دفتر گماشته شد. در این مدت از فرصتی که برای انجام کارهای اداری در بیرون از پادگان دست میداد، استفاده کرد و در یکی از آموزشگاههای آزاد شهر ثبتنام کرد و پنهانی درس خواندن را از سر گرفت.
این تحصیلات مخفیانه دو سال با جدیت ادامه داشت. استعداد و تلاش او در حدی بود که در پایان دو سال خدمت سربازی توانست مدرک ششم ابتدایی را دریافت کند.
بعد از تمامشدن سربازی، گلبیدی به پیشنهاد یکی از دوستان که مدیر دبستان جعفری اصفهان بود، تصمیم گرفت بهجای برگشتن به کارگاه خیاطی، با همان مدرک ششم ابتدایی به معلمی مشغول شود.
حقوق دریافتی او بابت درسدادن در دبستان ناچیز بود اما آن را به کار در کارگاه خیاطی ترجیح میداد؛ بنابراین معلمی را با شور و شوق آغاز کرد و در پایان سال بهخاطر شایستگی در اداره کلاس، با ترفیع درجه، بهعنوان مدیر مدرسهای چهار کلاسه منصوب شد.
البته اداره این مدرسه کوچک منتهای آرزوهای او نبود. گلبیدی به پیشرفتهای بیشتری فکر میکرد؛ بنابراین در کنار تدریس و انجام کارهای اداری مدرسه، تصمیم گرفت بهصورت فشرده درسهای دبیرستان را نیز بگذراند.
دریافت مدرک دیپلم راه را برای استخدام رسمی او در آموزشوپرورش در سال 1333 و در 26 سالگی فراهم کرد. پسازآن گلبیدی برای تدریس به یکی از روستاهای حوالی شهر بروجن اعزام شد.
زندگی نامه و بیوگرافی بدرالدین کتابی | زندگی دو چیز است: محبت و خدمت
پیش از آن، به هنگام تدریس در مدارس شهر اصفهان فرصتی دست داده بود تا با کودکانی از جنس دیگر آشنا شود. زمانی که در دبستان جعفری درس میداد، روزی کودک ناشنوایی را به مدرسه آوردند.
آن زمان کودکان نابینا یا ناشنوا و معلول هیچ راهی برای ورود به مدرسه و درسخواندن نداشتند و اغلب کنج خانه یا در کوچه و خیابان روزگار میگذراندند.
پدر و مادر این کودک که از آزاردیدن فرزندشان در کوچه و خیابان عاصی شده بودند، به مدیر مدرسه پیشنهاد کردند با پرداخت شهریه، فرزندشان را در مدرسه ثبتنام کنند تا به این صورت کودکشان سرگرم باشد.
مدرسه جعفری که بهاصطلاح آن روز مدرسه ملی –خصوصی- بود، با این پیشنهاد موافقت کرد. بودن این کودک در مدرسه گرچه او را از آزار بچههای کوچه و خیابان ایمن کرد اما چون او قادر به همراهی با دیگر کودکان در یادگیری مطالب درسی نبود، روزبهروز افسردهتر میشد.

گلبیدی گاهی که از کلاس بیرون میآمد او را میدید که گوشهای کز کرده است و غصه میخورد. دیدن این کودک که نصیبی از شادیهای همسن و سالانش نداشت، دل این معلم جوان را به درد میآورد. عاقبت تصمیم گرفت راهی برای یاددادن الفبا به او پیدا کند.
او از مدیر مدرسه خواست اجازه دهد این کودک در کلاس او درس بخواند و در صورت موفقیت در یادگیری در امتحانات نیز شرکت کند. مدیر موافقت کرد اما ارتباط با این کودک ساده نبود.
آزمون و خطا و جلب نظر کودک ناشنوا
او اوایل هیچ تمایلی به صحبت با این معلم غریبه از خود نشان نمیداد اما پافشاری گلبیدی بالاخره نتیجه داد و گرمای محبت این معلم جوان دل کودک ناشنوا را گرم کرد. آن دو با ایما و اشاره توانستند ارتباط مختصری با هم برقرار کنند و گلبیدی بهتدریج با آزمونوخطا توانست چند کلمهای هم به او یاد بدهد.
با موفقیت این کودک در یادگیری مطالب کلاس اول، با ثبتنام او در سال دوم ابتدایی موافقت شد. نتیجه کار با این کودک رضایتبخش و دور از انتظار بود. بهطوریکه او در انتهای سال دوم ابتدایی رتبه اول کلاس را به دست آورد.
این نتیجه حیرتانگیز گذشته از استعداد و علاقهمندی و پشتکار این کودک ناشنوا، نتیجه دلسوزی و تلاش معلمی بود که عاشقانه برای تعلیم او تلاش میکرد. این مهرورزی پدرانه با شور و شوق ادامه یافت.
بهطوریکه سال بعد وقتی گلبیدی به مدیریت مدرسهای دورتر منتقل شد، هر روز شخصاً با دوچرخهاش به منزل دانشآموز ناشنوا میرفت و او را به مدرسه میآورد.
در مدرسه نیز از هر فرصتی، اعم از زنگ تفریح و اوقات مناسب دیگر استفاده میکرد و متناسب با توانش با او تمرین میکرد و بعدازظهر دوباره او را به خانه برمیگرداند.
این تلاش مستمر دوطرفه در کنار رشد و پیشرفت این دانشآموز ناشنوا یادگیری دوجانبهای را در پی داشت. گلبیدی بدون دریافت هیچ دستمزد خاصی از بابت وقت اضافی که برای این دانشآموز صرف میکرد، از این خشنود بود که کودکی را از رنجهایی که بابت کمتوانی میبرد، رها کرده و خود نیز در این زمینه چیزهایی آموخته است.
بعد از انتقال به بروجن، ارتباط گلبیدی با این کودک قطع شد اما او با تجربهای که از آموزش کودکان ناشنوا به دست آورده بود، تصمیم گرفت به سراغ کودکان دیگری ازایندست برود.
در روستای محل مأموریتش، قَره دُمبه، هیچ کودک ناشنوایی وجود نداشت اما با پرسوجو خبردار شد که در یک فرسخی آنجا کودک ناشنوایی زندگی میکند.
او مانند طبیبی که خود به دنبال بیمار میگردد، به سراغ آن کودک رفت و با وجود مخالفتهای بسیار پدرش، سرانجام او را راضی کرد تا کودکش را به مدرسه بفرستد. این کودک هر روز صبح، هفت، هشت کیلومتر راه روستایی را با دوچرخه میآمد و برمیگشت تا به کمک این معلم دلسوز سرانجام خواندن و نوشتن آموخت.
حسین گلبیدی با آزمونوخطا و به تجربه در اصفهان مشغول یافتن راههایی برای آموزش ناشنوایان بود، غافل از آنکه سالها قبل در ایران این روند به دست جبار باغچهبان آغاز شده است.
او در گیرودار نامهنگاریهای اداری با مسئولان وزارت فرهنگ، به آنها پیشنهاد کرد که کودکان ناشنوا را در مدرسهای گرد هم جمع کنند تا به آنها خواندن و نوشتن بیاموزد.
به او گفته شد تنها کسی که در این زمینه تخصص دارد و میتواند صلاحیت تو را برای این کار تأیید کند، جبار باغچهبان است که در تهران مدرسهای خاص ناشنوایان دایر کرده است.
گلبیدی به تهران آمد و نزد باغچهبان رفت. نتیجه آزمونی که باغچهبان از او گرفت، بسیار رضایتبخش بود. باغچهبان معتقد بود گلبیدی بهخوبی با ناشنوایان ارتباط برقرار میکند، حتی بهتر از ارتباط با بچههای سالم!

او خود به این معلم جوان پیشنهاد همکاری داد اما گلبیدی ترجیح میداد به اصفهان برگردد و آموزش کودکان ناشنوای شهر و روستاهای دور از پایتخت را بر عهده بگیرد.
بعد از چندین ماه پیگیریهای اداری سرانجام موفق شد در اصفهان، ضمن مدیریت یک مدرسه معمولی، به تشکیل کلاسهایی برای آموزش ناشنوایان نیز بپردازد.
گلبیدی سرانجام در سال 1335 توانست امتیاز تأسیس مدرسهای مختص ناشنوایان را دریافت کند. او کار خود را از خانه محقری در اصفهان آغاز کرد.
این مدرسه بهصورت ملی یا غیرانتفاعی اداره میشد و به دلیل ناآشنایی مسئولان فرهنگی وقت با آموزش ناشنوایان، در سالهای نخست از حمایت مالی اندکی برخوردار بود.
گلبیدی در فاصله سالهای 1335 تا 1340، امور مدرسه را بدون حضور هیچ معلم و دفتردار و مستخدمی یکتنه با دریافت شهریه ناچیزی که برخی دانشآموزان متمول پرداخت میکردند، اداره میکرد.
معرفی و زندگینامه فردوس حاجیان؛ از ابداع آموزش شهرک الفبا تا دریافت جایزه ویژه یونسکو
بعدازظهرها که بچهها به خانه برمیگشتند، در مدرسه میماند و با مختصر اطلاعاتی که از کار با وسایل الکترونیکی داشت، به ساخت تابلوهایی بهعنوان وسیله کمکآموزشی میپرداخت.
این تابلوها که مجموعهای از لامپهای رنگی برای آموختن حروف الفبا بود، به ابتکار او برای کمک به کودکانی به کار میرفت که جز از راه دیدن و لمسکردن راهی برای درک مطالب نداشتند.
درباره آن روزها میگفت: روزی دستهایم را گذاشته بودم روی میز ردیف اول کلاس و برای بچهها حرف میزدم. یکی از آنها به من حالی کرد که وقتی دستهایتان روی میز است، من صدایتان را بهتر میفهمم! بلافاصله فهمیدم که او از ارتعاش منتقلشده از بدن من به میز استفاده میکند.
بلندش کردم و دستش را گذاشتم روی حنجرهام و حرف زدم. گفت خیلی بهتر میفهمم! فردا کار را با قوطی حلبی تمرین کردیم. ارتباط بهتر شد.
چند روزی به دنبال وسیله طبیعیتری گشتم که هم قابل حمل باشد و هم سروصدای زیاد نداشته باشد و هم دست و صورتشان را زخمی نکند.
در نهایت به بادکنک رسیدم؛ سبک، ساده و قابل حمل! نتیجه عالی بود. بادکنک برای آنها بیشتر از سمعکهایی که بعضیها به آن دسترسی داشتند، مفید واقع شد. بادکنکی را دو نفری در دستهایمان میگرفتیم و صدای من از طریق ایجاد ارتعاش در پوست آن به دانشآموز منتقل میشد.
جالبتر اینکه هرچه بادکنک بیشتر باد میشد، ایجاد ارتباط بهتر صورت میگرفت. این کشف یکی از بزرگترین شادیهای زندگی من و بچهها و مایه تفریح و تفهیم درس بود.
سال 1340 زمانی که دکتر محمود مهران، وزیر آموزشوپرورش وقت به اصفهان آمد، بازدیدی نیز از مدرسه ناشنوایان گلبیدی داشت.
مبلغ هزار تومان پاداش برای عملکرد درخشان گل بیدی
او از دیدن پیشرفت کار آموزش ناشنوایان در اصفهان که به همت گلبیدی صورت گرفته بود، آنقدر شگفتزده شد که دستور داد برای این معلم پرتلاش نشان مخصوص همراه مبلغ هزار تومان پاداش در نظر گرفته شود.
بهتدریج این مدرسه رونق بیشتری پیدا کرد و به یکی از جاذبههای فرهنگی اصفهان تبدیل شد. بهصورتیکه، چهرههایی همچون علامه محمدتقی جعفری، امام موسی صدر، پروفسور هشترودی و… در سفرهای خود به اصفهان بازدیدی نیز از این مدرسه داشتند.
زندگی نامه سید محمد فرزان| معلم اخلاق و استاد ادب
بهاینترتیب گلبیدی توانست در سال 1340 قطعه زمین وقفی به مساحت هزار و پانصد متر مربع را در کوی دولت اصفهان از اداره اوقاف اجاره و با هزینه شخصی بنایی به وسعت چهارصد متر مربع برای ساخت مدرسه ناشنوایان در آن احداث کند.
گلبیدی در فاصله سالهای 1345 تا 1349 با تحصیل در دانشگاه اصفهان لیسانس زبان و ادبیات عرب دریافت کرد. آن زمان 42 سال داشت و به دلیل فعالیتهایی که در زمینه آموزش ناشنوایان میکرد، برای آشنایی بیشتر با این مقوله، سفرهایی به کشور آمریکا داشت و چند دوره آموزشی را در این زمینه گذراند.
او طی سالها فعالیت خود با دلسوزی بسیار برای رشد آموزش ناشنوایان ایران تلاش کرد و پس از بازنشستگی زمام امور را به دست جوانترها سپرد.
بااینحال، تا پایان عمر فعالیتهای دیگر خود را که جستهگریخته از سنین جوانی شروع کرده بود، پیگیری میکرد؛ مثلاً در سال 1345 همراه با عدهای از بزرگان سرشناس اصفهان انجمن مددکاری امام زمان(ع) را تأسیس کرد که در اصفهان قریب به 700 خانواده بیسرپرست را تحت حمایت داشت.
محل جمعآوری هدایا و اجناس اهدایی مردم برای کمک به خانوادههای نیازمند یکی از اتاقهای مدرسه ناشنوایان بود که گلبیدی تأسیس کرد. این انجمن که هسته مرکزی فعالیتش در مدرسه قرار داشت، بهتدریج گسترش یافت و شهرهای دیگر استان اصفهان را نیز در بر گرفت.
سید علی قاضی عسکر درباره سالهای ابتدایی فعالیت این انجمن خیریه چنین میگوید: اوایل تأسیس انجمن مددکاری امام زمان(عج) یک روز در مسجد الهادی واقع در خیابان سید علیخان، بین نماز ظهر و عصر، شادروان گلبیدی در مورد نحوۀ فعالیت انجمن نوپای مددکاری امام زمان(عج) توضیح دادند و از مردم تقاضا کردند با این مؤسسه نوپا بهصورت مادی و معنوی همکاری کنند.

بهوسیله دوستان فرم اشتراک ماهیانهای پخش شد و کمکهای نقدی جمعآوری گردید. بنده هم مبلغی را که برای امر خیری کنار گذاشته بودم، به ایشان دادم.
گفتند: رسید میخواهی؟ گفتم: نه. شب در عالم خواب شخصی لوحی به من داد و فرمود: این رسید پولی است که امروز دادید. متن لوح را به خاطر ندارم ولی امضای آن علیبنابیطالب(ع) بود. این خبر به گوش حجتالاسلام شیخ مهدی مظاهری رسید.
ایشان این مطلب را در دعای ابوحمزه مطرح کرد. با آنکه هر شب در مراسم دعا حدود هزار تومان جمع میشد- این مبلغ در سال 1349 یا 1350 مبلغ قابلتوجهی بود – ولی آن شب به دلیل صحبتهای آقای مظاهری آنچنان مردم تحت تأثیر قرار گرفتند که حدود سی هزار تومان جمعآوری شد که نقطه عطفی در شناخت مردم از این انجمن و رونق آن بود.
علاوه بر آن در همان سالها کانون علمی و تربیتی جهان اسلام نیز بههمت گلبیدی شروع به کار کرد. این کانون عملکردی شبیه به حسینیه ارشاد تهران داشت و با دعوت از شخصیتهای مختلف مذهبی و سیاسی جلسات سخنرانی برگزار میکرد.
گلبیدی بعد از بازنشستگی بیشتر وقت خود را معطوف چنین فعالیتهایی کرد و همراه با عدهای از دوستان و نزدیکانش انجمنی برای حمایت از زندانیان نیازمند و رسیدگی به خانوادههای آنان تشکیل داد.
بنیاد فرهنگی امام محمد باقر(ع) را نیز بهمنظور حمایت از دانشآموزان کمبضاعت در اصفهان تأسیس کرد.
علیرضا انصاری رئیس کل دادگستری اصفهان میگوید: در طول سالها خدمت صادقانه شادروان گلبیدی در سمت مدیرعامل انجمن حمایت از زندانیان خاطرات زیادی از ایشان برای ما به جا مانده است.
یکی از خاطرات این بود که هروقت یکی از کارمندان انجمن تقاضای وام میکرد، ایشان از بودجه شخصی خود، ولی به نام انجمن، این وام را میپرداخت تا از یکسو بودجه بیتالمال صرف این کار نشده باشد و از سوی دیگر هم شخص وامگیرنده بیشتر خود را ملزم به بازپرداخت به موقع وام نماید.
زندگی پربار او بیش از هرچیز مرهون تربیت صحیح در دوران کودکی و نظم و جستوجوگری در بزرگسالی بود. نظمی که سبب میشد اوقات او به بهترین نحو در فضای خانه و اجتماع تقسیم شود و در هیچ موقعیتی وقت خود را به بیکاری نگذراند.
در منزل اگر کار خاصی ولو دوختودوز و پاککردن سبزی هم نبود، مشغول مطالعه میشد و اجازه نمیداد ساعتی از عمرش به بطالت بگذرد.
از کارهای خاطرهانگیز او در خانواده این بود که تاریخ تولد همسر و فرزندان و عروس و داماد و نوهها را جایی یادداشت کرده بود و در سالگرد تولد هرکدام با هدیهای او را خوشحال میکرد. در واقع دینداری او تنها به این خلاصه نمیشد که مقید به نماز اول وقت باشد و ادعیه و نماز شب را به جا بیاورد.
محمد بهمن بیگی کیست؟ نویسنده بختیاری و موسس اولین مدرسه عشایری
بیش از هرچیز به رعایت حقالناس حساسیت نشان میداد؛ مثلاً اگر با کسی قرار ملاقات داشت، چند دقیقهای قبل از او حاضر میشد مبادا وقت دیگران ضایع شود.
او در عمر طولانی خود با چهرههای برجسته سیاسی و فرهنگی و اجتماعی مراودات فراوانی داشت اما هیچگاه از پشم سیاست و کیاست برای خود کلاهی نبافت. زندگی ساده و به دور از اسراف و تجمل او گواه بر این مدعاست. در هر حالی او مفیدبودن را مؤثرتر از مهمبودن میدانست.
بازنشستگی پایان کار گل بیدی نبود
اینکه گلبیدی پس از بازنشستگی هم بیکار نمینشست و همچنان دست در کارهای مختلف، بهویژه امور خیر داشت، بیشتر از هرچیز در این خصلت ریشه داشت که او خود را در قبال تمام آدمهای دوروبر مسئول میدید؛ چیزی که امروزه در فرهنگ ما کمرنگ شده است.
یکی از مصداقهای جالب این مسئولیتشناسی این بود که با دیدن کوچکترین کژی و ناراستی در عملکرد مسئولان اداری شهر دست به قلم میشد و ضمن نوشتن نامهای، موارد مختلف را دلسوزانه به آنها تذکر میداد.
این تذکرها گاهی به مسائل بهظاهر کم اهمیتی مربوط میشد اما از دید دقیق و دلسوزانه او همه چیز میتوانست در حد خود مهم باشد.
مثلاً طرح اشکالات مربوط به فلان تابلوی کوچه و خیابان که پشت درختها و شاخهها پنهان شده است یا محل نصب بعضی تابلوهای راهنمایی رانندگی که در جای نامناسبی قرار گرفتهاند و قدرت تصمیمگیری رانندگان را کم میکنند و… .
درحقیقت این احساس مسئولیت اگر زمانی در کسوت معلمی در قالب کمک به کودک ناشنوا بروز مییافت، در زمان دیگر در قالب خرید سمعک برای نوجوان کمشنوایی ظاهر میشد که باخبر شده بود معلم کلاس او را بهخاطر صحبت با دانشآموزان دیگر و پرسیدن مطالب درسی از کلاس اخراج کرده است.
این مسئولیتشناسی تنها در قالب فعالیتهای رسمی خیریه و کمک به نیازمندان از هر قشری بروز نمیکرد، بلکه گاهی در حد راهنمایی مراجعان سرگردان در اداره پرازدحام بود.
یکی از دوستان او میگوید: همه میدانند که آن عزیز یکی از مهمترین مسئولیتهایی را که قبول کرد، رسیدگی به خانواده زندانیان بود. به من میگفت بعضی مواقع از دفتر بیرون میآیم.
به بازداشتگاه موقت سری میزنم تا ببینم آیا کسی هست که بخواهد خبر دستگیری خود را به بستگانش اطلاع دهد؟ اگر کسی بود، تلفن او را میگیرم و به خانوادهاش خبر میدهم یا گاهی در محوطه اداره دادگستری میایستم و دیگران را در محوطه سالن و طبقات ساختمان راهنمایی میکنم.
سرانجام حسین گلبیدی آن معلم همیشه در تکاپو بعد از 82 سال تلاش برای بهترکردن دنیای پیرامونش آرام گرفت. یکی از دوستانش میگوید: همسرم خواهر شهید است و گاهی رؤیاهای صادقهای میبیند.
شبی که فردا صبح آن مرحوم گلبیدی به رحمت خدا پیوست، ایشان برادر شهیدش را در عالم برزخ میبیند که در تلاش و تکاپوست و مرتب از این طرف به آن طرف میرود.
از او میپرسد: چه کار میکنی؟ آن شهید میگوید: دارم جای خوبی برای آقای گلبیدی آماده میکنم. از او میپرسد: تو که ساکن چادگان هستی، گلبیدی را از کجا میشناسی؟ و او در جواب میگوید: شما فکر میکنید ما او را نمیشناسیم؟!
موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس
موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس یک موسسه خصوصی، مستقل و غیرانتفاعی بوده که به هیچ نهاد یا ارگان دولتی و غیردولتی وابسته نیست.
این موسسه که در سال 1378 تاسیس شده تنها دارای یک شعبه و یک دفتر مرکزی واقع در خیابان میرعماد بوده و کلیه فعالیتهای این موسسه در همین ساختمان متمرکز است. لذا هرگونه تشابه اسمی این موسسه با سایر موسسات و مجتمعهای آموزشی و غیر آموزشی کاملاً تصادفی است.
معرفی برخی کتب انتشارات پناه
انتشارات شمس الشموس از سال ١٣٧٩ فعاليت خود را در زمينه چاپ و انتشار كتاب آغاز نموده و طی سال های فعاليت خود تا به امروز موفق به انتشار بيش از 25 عنوان كتاب شده است.
اكثر كتابهای منتشر شده در انتشارات پناه حاصل زحمات چندين ساله تيمهای مختلف پژوهشی و قلم نويسندگان موسسه شمس الشموس میباشد
نوع کتب و قلم شیوای این انتشاراتی به حدی بوده كه منجر شده است برخی از اين آثار این موسسه بيش از ٢٠ مرتبه تجديد چاپ شوند.



