زندگی نامه و بیوگرافی علامه علی اصغر کرباسچیان | مبارزه با نفس با خالی کردن حوض مدرسه

علی اصغر کرباسچیان کیست؟ زندگینامه علی اصغر کرباسچیان چگونه است؟ معرفی بیوگرافی معلم فداکار علی اصغر کرباسچیان. به گزارش پایگاه خبری امیدرسان، یکی از رسالت‌های اصلی پایگاه خبری امیدرسان، معرفی افراد شاخص و چهره‌های ماندگار کشور عزیزمان ایران است که در کنار تمام افتخارات زندگی حرفه‌ای خود، پایبندی به انسانیت و اخلاق را از یاد نبرده‌اند.

آن‌ها که علم و عمل را به هم‌آمیخته‌ و نقش زیبایی در عالم انسانی ترسیم کرده‌اند.

خواندن خاطرات بعضی از بزرگان علم و فرهنگ آن‌قدر دلنشین است که می‌تواند برای بسیاری الهام‌بخش باشد.

اینکه می‌شنوی پزشکان دلسوزی بوده‌اند که بدون هیچ‌چشم داشتی کوچه به کوچه دنبال درمان بیماران بی‌بضاغت می‌رفتند و از خرج دارو و درمان تا کرایه ماشین او را حساب می‌کردند.

سرگذشت معلمی که برای شاگردان فقیر و بی‌بضاعتش از هیچ کاری دریغ نداشتند و حتی سر و صورت بچه‌ها را با دست خودش شست‌وشو می‌داد، شورآفرین نیست؟

چه بسیار بزرگانی که به حق بزرگ بودند و شریف، هیچ بدگویی و توهین و تهدیدی آن‌ها را وادار به تلافی و مقابله به مثل نکرد. شریف زندگی کردند و پاک از این دنیا رخت بر بستند.

در این راستا با حمایت انتشارات پناه از هیات تحریریه موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس بر آن شدیم تا این بزرگان را به عنوان الگوهای رفتاری به جامعه معرفی و از اینکه چنین شخصیت‌های ارزشمندی را در کنار خود داشته و داریم به خود افتخار کنیم.

گفتنی است در بخش انتهایی این صفحه، آدرس وبگاه انتشارات پناه و موسسه شمس الشموس به شما فرهیخته گرامی معرفی خواهد شد تا بتوانید با محصولات فرهنگی و کتب ارزشمند این موسسه آشنا شوید.

بیوگرافی و جزئیات زندگی علی اصغر کرباسچیان

ولادت: 1293 ش (تهران)
وفات: 1382 ش (قم ، قبرستان نو)
تحصیلات: علوم‌ حوزویمحل تحصیل: مدارس علمیه تهران و قم
برخی فعالیت‌ها: مؤسس مدرسه علوی (تهران)

صبح جمعه، اول‌وقت، رفته بود درِ مدرسه. چند وقتی بود که اینجا درس می‌داد. دیروز یکی از مسئولان مدرسه از او خواسته بود که جمعه صبح به مدرسه بیاید و کارهای عقب‌مانده را با هم انجام دهند. یکی، دو بار در زد. کسی در را باز نکرد. از داخل صدای ریختن آب از جایی روی زمین می‌آمد. کمی صبر کرد.

دوباره در زد. این بار کسی آمد پشت در و به‌شتاب در را باز کرد و دوید رفت داخل ساختمان! با­تعجب نگاهی به زمین خیس و سطل آبی که کنار حوض افتاده بود، کرد و داخل شد.

هنوز چند قدم نرفته بود که مدیر مدرسه، از دفتر بیرون آمد. با­خنده گفت تو بودی؟ اگر می‌دانستم تو هستی، در را زودتر باز می‌کردم. مدیر با همان لباس‌های خیس دوباره رفت کنار حوض. معلم تازه‌وارد مات ­و ­مبهوت نگاه می‌کرد. مدیر مدرسه، علی‌اصغر کرباسچیان، داشت به‌تنهایی آب حوض مدرسه را می‌کشید!

علی‌اصغر در تهران به دنیا آمد. از همان روزهای نوجوانی گه‌گاه بچه‌ها را در مسجد بازار آهنگرها جمع می‌کرد و به آن‌ها حمد و سوره و نمازخواندن یاد می‌داد. بعدازآنکه در مدارس علمیۀ صدر و مروی تهران درس خواند، دیگر عمرش به‌تمامی وقف آموزش و تعلیم­ و ­تربیت شد.

مادر در همان سال‌های طلبگی او جوان‌مرگ شد. ضربۀ باتومی که پاسبان برای برداشتن چادر به سرش زده بود، کار خودش را کرد و شش‌ماه پرستاری علی‌اصغر بی‌نتیجه بود.

زندگی نامه علی اصغر کرباسچیان

بعدها پدر هم مریض شد و در بستر افتاد. علی‌اصغر که تازه ازدواج کرده بود، با دیدن نگرانی پدر برای باز­پس دادن قرض و بدهی‌، شب نشده، فرش‌های خانه‌اش را فروخت. آن شب پدر تا صبح می‌گفت علی‌اصغر خدا بلندت کند! علی‌اصغر خدا خیرت دهد! مرا از این گرفتاری و همّ و غم درآوردی.

تلمذ کرباسچبان در محضر اساتید ادب و اخلاق

از بین کسانی که نزد آن‌ها درس خواند، دو نفر بیشترین تأثیر را بر او گذاشته بودند: سید رضا دربندی، مردی از اهل معنا که به تربیت جوانان اهتمام بسیار داشت و علی‌اصغر بعدها وصی او شد و دیگری شیخ آقابزرگ ساووجی که احترام و ادب او به کوچک و بزرگ زبانزد بود.

زندگی نامه و بیوگرافی بدرالدین کتابی | زندگی دو چیز است: محبت و خدمت

نحوۀ سلوک این دو نفر در شکل‌گیری شخصیت و منش علی‌اصغر جوان تأثیر زیادی داشت. می‌گفت جوان که بودم، صبح زود سوار اسب می‌شدم و تا شب چندین منبر می‌رفتم.

یکی، دو ساعت هم بین روز استراحت می‌کردم. به ازای هر منبر پنج قران می‌گرفتم و اگر یک روز منبری را از دست می‌دادم، شب خوابم نمی‌برد که پنج قران از کفم رفته است! تا رسیدم به شیخ آقابزرگ ساووجی. او من را منقلب کرد. مادیات در نظرم صفر شد؛ به‌طوری‌که اگر کرۀ زمین هم طلا می‌شد، با خاک برایم علی‌السویه بود. آقابزرگ منبر را برایم قدغن کرد و وادارم کرد درس بخوانم.

شوق استفاده از جلسات درس فقه و اصول آیت‌الله بروجردی کرباسچیان را در سال 1319 راهی قم کرد. قصد داشت برای درک جلسات آیت‌الله بروجردی چند ماهی در قم بماند اما این چند ماه به حدود ده سال اقامت در قم بدل شد.

در این مدت، به کمک عده‌ای از علما و فرهیختگان این شهر ازجمله استاد علی‌اصغر فقیهی رسالۀ توضیح‌المسائل آیت‌الله بروجردی را به زبان قابل‌فهم برای عموم مردم بازنویسی و منتشر کرد اما اندیشۀ تربیت دینی نسل جدید دغدغه‌ای بود که عزمش را برای بازگشت به تهران محکم‌تر می‌کرد.

معتقد بود هدایت از همان راهی وارد می‌شود که گمراهی از آن منتشر شده است. اگر مدرسه و دانشگاه می‌تواند اسباب فساد باشد با مدیریت درست می‌توان آن را به‌وسیله‌ای برای هدایت نسل جوان تبدیل کرد.

روزی به این روایت برخورد که پیامبر(ص) به­هنگام اعزام حضرت علی(ع) به یمن برای دعوت مردم آنجا به دین اسلام، به ایشان فرمود: ‌«به خدا قسم اگر خدا یک نفر را به وسیلۀ تو هدایت کند، برای تو از آنچه خورشید بر آن می‌تابد، بهتر است.‌»

زندگی نامه علی اصغر فقیهی

دیدن این روایت و نیز اوضاع­ و­احوال جوانان باعث شد که به سال‌ها درس و بحث و موقعیت علمی خود در قم بی‌اعتنا شود و به تهران برگردد و به دنبال دایر­کردن یک مدرسۀ متفاوت باشد. تلاش‌های او عاقبت نتیجه داد و مدرسۀ علوی به همت او و جمعی از تجار و تحصیل‌کرده‌های متدین در یکی از محله‌های قدیمی تهران تأسیس شد.

مدرسه علوی که کار خود را با یک کلاس درس و سیزده دانش‌آموز آغاز کرده بود، بعدها تبدیل به یکی از مدارس مجهز و معروف تهران شد. سال‌های اول، امکانات محدود بود و حتی هیچ‌کس به‌عنوان مستخدم برای تمیز­کردن مدرسه وجود نداشت. از شستن دستشویی‌ها تا نظافت کلاس‌ها و حیاط را معمولاً خود علامه انجام می‌داد. کلاس‌های درسش کلاس محبت و جذبه بود.

کرباسچسان روزهای اول شروع کلاس به دانش‌آموزان تازه‌وارد می‌گفت: آمده‌اید دبیرستان که چه کنید؟! آمده‌اید درس بخوانید، بعد چه؟ دیپلم بگیرید، بعد چه؟ بروید دانشگاه دکتری بگیرید، بعد چه؟ منزل خوب، ماشین خوب، زندگی خوب، خاک بر سرت! آیا تو برای ماشین و منزل آمدی؟! با این سؤالات بچه‌ها را آشفته می‌کرد.

بعد می‌گفت: تو برای مطلب دیگری آمدی. منزل و ماشین و این‌ها مثل جوراب و کفش است. آیا درست است انسان به جوراب و کفش مشغول شود و پایش را فراموش کند؟! به‌این‌ترتیب بچه‌ها را تا یک هفته به فکر وا می‌داشت.

مثل سال‌های نوجوانی که به مادر و خواهر و برادرانش خدمت می‌کرد، بعدها با­اشتیاق و بدون هیچ منتی دستگیر کوچک و بزرگ بود. چند روزی به ماه رمضان مانده، مواد غذایی به در خانۀ نیازمندان می‌برد. از دارایی خود به نیازمندان می‌بخشید و شاید مبالغی بیشتر از آن بابت کارهای فرهنگی و امورات مدرسه علوی از تجار و خیرین دریافت می‌کرد.

زندگی نامه محمد خزائلی | از تاسیس اولین مدرسه نابینایان تا لقب طه حسین ایرانی

در تمام این بده‌بستان‌ها آنچه همیشه مراعات می‌شد، آبرو و اعتبار گیرنده و بی‌منتی دهنده بود؛ خواه آن گیرنده خودش باشد یا فردی غریبه.

پرداخت قرض و کمک بدون کمترین منت

همسر علامه می‌گوید: ‌«هروقت می‌خواستند پولی به کسی بدهند، می‌رفتند سر کوچه، گاهی نیم ساعت آنجا قدم می‌زدند تا آن شخص بیاید و آن وجه را دو­دستی می‌دادند و جمله‌ای می‌گفتند که او خجالت نکشد.

مثلاً می‌گفتند: این وجه ناچیز را از این بنده قبول فرمایید یا می‌گفتند ما واسطه‌ایم، شما به گردن ما حق دارید یا می‌گفتند ما برادریم، این وجه اگر پیش من باشد یا پهلوی شما فرقی نمی‌کند و با کمال عذرخواهی از ایشان جدا می‌شدند، اما اگر می‌خواستند پولی از کسی بگیرند می‌نشستند تا او بیاید و بدهد.

یک روز خانمی آمد و گفت احتیاج به پول داشتیم. چند مرتبه بچه‌ها را فرستادم منزل عمویشان که دویست تومان قرض بدهد، نداد و گفت برو فردا بیا، الان ندارم. فردا رفتند گفت: برو عصر بیا. آخر نداد. وقتی آقا مطلع شدند نه دویست تومان بلکه چهارده هزار تومان دادند که بالای منزلشان اطاق ساختند و آن را اجاره دادند و حالا تقریباً امرشان می‌گذرد.‌»

کرباسچیان هزینه‌های تأسیس مدرسه را با سختی و تلاش‌ بسیار فراهم کرد. برای درخواست تأمین هزینه‌های مدرسه از خیرین شأنی برای خود قائل نبود و دنیا و مناسبات آن را به چیزی نمی‌گرفت.

بدون آنکه شأن و منزلتی برای خود قائل باشد، گاهی برای جلب کمک بازاریان و تجار ساعت‌ها با آن‌ها صحبت می‌کرد و از اهداف و نیت خیری که در سر داشت، می‌گفت. آن زمان دیدن یک روحانی فعال با عمامۀ کوچک و محاسن کوتاه که برای سروسامان دادن به کار یک دبیرستان این طرف و آن طرف می‌رود، معمول نبود.

زندگینامه علامه علی اصغر کرباسچیان

صبح‌ها که بچه‌ها در حیاط مدرسه بازی می‌کردند، چند صندلی در ایوان مشرف به حیاط به چشم می‌خورد که چهار، پنج نفر از بازاریان در مقابل او که زمانی استاد درس خارج حوزه بود، نشسته بودند، به این افراد جامع المقدمات درس می‌داد و در همان حال، به بچه‌ها نیز نظارت می‌کرد.

با تمام سخاوت و بزرگ‌منشی که در انجام کارهای خیر به خرج می‌داد، زندگی شخصی او در نهایت سادگی و از درآمدی غیر از عواید مدرسۀ علوی می‌گذشت. از حاصل قریب به نیم قرن تلاش شبانه‌روزی در این مدرسه چیزی به‌عنوان دستمزد دریافت نکرد.

او مالک دنیا بود و نه دنیا حاکم بر او. مال دنیا فقط زمانی ارزش داشت که بتوان با آن گرهی را باز کرد و دست کسی را گرفت. باقی هرچه می‌ماند، قسمت یک روزه‌ای بود و آن‌قدر که کفاف زندگی سادۀ او را بدهد، کفایت می‌کرد.

به همین خاطر از دست­­ رفتن مال دنیا گرچه پیگیری‌های معمول خود را می‌طلبید اما درون او را متلاطم نمی‌کرد. آن‌قدر که وقتی یک روز خبر آوردند که دزد خانه‌ات را زده است، خندید و گفت: آن‌ها مال من نبود. مال خودش بود که برد. ناراحتی ندارد.

ادارۀ یک مرکز آموزشی بزرگ که هر سال به شمار دانش‌آموزان و کارکنان آن افزوده می‌شد و به فراخور حال اختلاف‌نظرهایی ممکن بود میان کارکنان و مدیران آن پیش بیاید، کار آسانی نبود اما با خوش‌خلقی و سعۀ‌صدر سعی می‌کرد با مسائل کنار بیاید.

یکی از معلمان مدرسۀ علوی خاطره‌ای از این اختلاف‌نظرها دارد: ‌آقای علامه علی اصغر کرباسچیان به من گفتند: فلان کار را بکن. من گفتم نه! درست نیست. ایشان فرمودند: یا این کار را بکنید یا فردا تشریف نیاورید مدرسه. گفتم: چشم فردا نمی‌آیم. بار­و­بنه را بستم و به منزل رفتم. تصمیم داشتم دیگر مدرسه نروم. حدود اذان صبح هنوز هوا تاریک بود. از هوای سرد زمستان خودم را پوشانده بودم.

در خانه را که باز کردم تا برای خرید نان بروم، یک‌وقت دیدم چیز سفیدی کنار در نشسته است. پریدم عقب. نگاه کردم دیدم آقای علامه کنار در جمع شده و تا مرا دید بلند شد. گفتم حاج‌آقا شما اینجا؟! چطور؟! گفتند: فلانی آمدم به شما بگویم یتیمان آل محمد(ص) به شما احتیاج دارند.

شما باز هم بیایید مدرسه. گفتم چشم آقا، جان من فدای شما! می‌آیم. چرا این‌طور خودتان را به زحمت انداختید؟ فرمودند: نمی‌خواستم حتی یک روز برنامۀ شما تعطیل شود.

معرفی و زندگینامه فردوس حاجیان؛ از ابداع آموزش شهرک الفبا تا دریافت جایزه ویژه یونسکو

در انتخاب معلم دقیق بود و می‌گفت مدرسه روی کاکل زلف معلم می‌چرخد. هرکدام از معلمان مدرسه را به­ترتیبی گلچین کرده و به همراهی با جمع کوچک خود فراخوانده بود. ماجرای یکی از این معلمان شنیدنی است.

می‌گوید: زمانی که در ونک مدیر مدرسۀ دولتی بودم، با لباس خیلی شیک و پاپیون‌زده سطل رنگی را برداشته بودم و نرده‌های مدرسه را رنگ می‌زدم. دیدم یک آقای روحانی تند از کنار من گذشت.

چند لحظه بعد برگشت و گفت: آقا؟ گفتم بفرمایید. گفت: تو چه کاره‌ای که رنگ می‌زنی؟ چون با این لباس معلوم است که نقاش نیستی. گفتم: من مدیر این مدرسه‌ام. گفت: اِ! تو مدیر مدرسه‌ای و داری رنگ می‌زنی؟ گفتم مگر چیزی از من کم می‌شود آخوند؟! گفت نه! می‌خواستم بفهمم. گفتم فهمیدی؟! گفت: بله! رفت و بعد از سه روز دیدم کسی در خانۀ ما را می‌زند.

دیدم همان آقای روحانی است. در را باز کردم. آمد بالا و گفت: آقا، اینجا توالت دارید؟ گفتم: هر خانه‌ای دارد. گفت: می‌خواهم بدانم داری یا نداری؟! گفتم بله داریم.

اگر کاری دارید بفرمایید! گفت: تو باید از فردا بیایی مدرسۀ علوی، در مقابل، من هر روز می‌آیم اینجا را تمیز می‌کنم! یعنی علامه اصلاً برای خودش مطرح نبود. فقط برای خدایش بود. با این کلام زنجیری انداخت در گردنم و هنوز دارد می‌کشد.

طبیبی که خود به دنبال بیماران بود

در محدودۀ زمان و مکانی که در داستان خلقت برای او مقرر شده بود، هیچ‌کس از محبت و دلسوزی‌ او بی‌نصیب نبود. گاهی کوچک‌ترین مشکلات جسمی دانش‌آموزان را به یاد داشت. مصداق فرمایش حضرت علی(ع) در مورد پیامبر(ص) بود که او طبیبی است که خودش به دنبال بیماران می‌رود. گاهی اطرافیان را به منزلش دعوت می‌کرد و نکاتی را به آن‌ها تذکر می‌داد.

یکی از معلمان مدرسۀ علوی از خاطرۀ این بزم‌های شبانه چنین می‌گوید: ‌«یک ‌بار حدود 11 شب از منزل علی اصغر کرباسچیان برمی‌گشتم. غرق فرمایشات استاد بودم. بی‌اختیار ماشین را کنار خیابان پارک کردم و نتوانستم به راه ادامه بدهم.

به نکاتی که برای بنده متذکر شده بودند، فکر می‌کردم. به خود آمدم. متوجه شدم که حدود 20 دقیقه است دارم گریه می‌کنم. با خود گفتم این مرد این‌قدر به فکر من است که مرا آدم کند، چطور می‌شود که من به فکر خودم نباشم؟ رفتار آقای علامه به‌گونه‌ای بود که هرکس فکر می‌کرد که توجه آقای علامه تنها به اوست و با همه این‌گونه بود.‌»

او در عین اقتدار در ادارۀ تشکیلات مدرسۀ علوی، به­ گونه‌ای با دانش‌آموزان برخورد می‌کرد که بیشتر از برخوردهای تربیتی خشک و یک‌جانبه، با دوستی و محبت و گاهی شوخی و حتی آواز­خواندن بچه‌ها را به مسیری که درست تشخیص می‌داد، هدایت می‌کرد. در نگاه بچه‌های مدرسه او شادترینِ آدم‌ها بود. این بیت ورد زبانش بود که:

نه از بهر بیداد و محنت‌کشی استجهان از پی شادی و دلخوشی است

از اینکه کفش بچه‌ها را جلوی سالن دبیرستان جفت کند، ابایی نداشت اما اگر ایجاب می‌کرد شاگردی را از مدرسه اخراج کند، حتی اگر پدر او از بانیان مدرسه بود، کوتاه نمی‌آمد.

زندگی نامه سید محمد فرزان| معلم اخلاق و استاد ادب

روش تربیتی او سال‌ها جلوتر از سبک­و­سیاقی بود که در بسیاری از مدارس آن زمان پیاده می‌شد. چنان‌که وقتی کتاب توصیه‌های استاد، شامل سفارش‌های تربیتی او را به حضور دکتر غلامحسین شکوهی، استاد برجستۀ علوم تربیتی بردند، دکتر شکوهی پس از مطالعۀ کتاب گفت این کتاب که هم در محتوا و هم در روش بی‌نظیر است، مرا متحول کرد.

آقای علامه از زمان خودش ده سال جلوتر بود. من تأسف می‌خورم چرا با بودن او بلند شده‌ام رفته‌ام ژنو پای درس ژان پیاژه. من بایستی از آقای علامه استفاده می‌کردم.

زندگی ساده و بی تکلف کرباسچیان و حکومت بر دنیا

سادگی و بی‌تکلفی هیچ‌گاه از زندگی شخصی کرباسچیان رخت بر نبست اما اصرار داشت بهترین امکانات آموزشی و مجهزترین آزمایشگاه‌ها برای مدرسه فراهم شود. معلمانی که با­دقت انتخاب کرده و با خود همراه کرده بود، از بیشترین رفاه ممکن برخوردار بودند.

گاهی که دبیران مدرسه برای رفع مشکلات مالی به او مراجعه می‌کردند، دسته اسکناسی را روی میز می‌گذاشت و سرش را به کار دیگری گرم می‌کرد تا آن شخص بدون خجالت هرقدر نیاز دارد، بردارد. یک‌بار به او گفتند چرا این‌طور پول در اختیار افراد می‌گذارید؟

ممکن است کسی اشتباهاً بیشتر بردارد! او در پاسخ گفت: من وقتی بچه‌ها را در اختیار شما گذاشتم، دیگر لازم نیست حواسم جمع این باشد که شما چقدر برمی‌دارید!

در فضای مدرسه اگر مشکلی پیش می‌آمد، هرکس مقصر بود برای عذرخواهی پیش‌قدم می‌شد، خواه معلم بود یا شاگرد یا مدیر مدرسه. یک‌بار با معلمی که در مدرسه سیگار کشیده بود، برخورد تندی کرد. آن شخص که از تذکر علامه دلخور بود، به­ حالت قهر مدرسه را ترک کرد. فردا وقتی علامه سراغ او را گرفت، متوجه شد به مدرسه نیامده است.

وقتی فهمید آن معلم دلخور شده است، تصمیم گرفت به منزلش برود. عصر که به در خانۀ او رفت، تا آن شخص در را باز کرد، علامه آغوش باز کرد و او را در بغل گرفت و گفت: ‌«یا محسن قد اتاک المسیء.‌» نام آن شخص محسن بود و همین برخورد علامه و صحبت‌های بعدی‌اش دلخوری او را برطرف کرد و از طرفی سیگار را هم کنار گذاشت.

همسر استاد می‌گوید: ‌ایشان اصلاً هوای نفس نداشتند و اگر کسی توهینی می‌کرد، ترتیب اثر نمی‌دادند. موقعی یکی از آشنایان در حضور چند نفر نسبت به ایشان بی‌احترامی کرده بود.

محمد بهمن بیگی کیست؟ نویسنده بختیاری و موسس اولین مدرسه عشایری

بعد از مدتی، پشیمان شده و گفته بود که می‌روم و از ایشان عذرخواهی می‌کنم. روز معینی که قرار بود بیاید، ایشان مدتی توی حیاط قدم می‌زدند و توی کوچه را نگاه می‌کردند.

بعد که دیدند آن شخص می‌آید، قبل از اینکه به در حیاط برسد، داخل کوچه رفتند، او را بغل کردند و بوسیدند و به منزل آوردند و طوری با او صحبت کردند و حرف را برگرداندند که او مجال عذرخواهی پیدا نکند.‌

روزهای جمعه منزل او میزبان روضۀ اباعبدالله بود. روضه‌خوان گاهی جز خود صاحب‌خانه هیچ مستمعی نداشت. از در که وارد می‌شدی، صدای هق‌هق گریۀ صاحب‌خانه دل را به عالم دیگری می‌برد.

بیوگرافی علی اصغر کرباسچیان

مرگ است، رها کنید. مرگ که هنگامه ندارد.

روزهای آخر عمر، آرام و مطمئن به انتظار فرا رسیدن موعد کوچ از دنیا نشسته بود. سرطان اعضای بدنش را در خود فرو برده بود اما تا لحظۀ آخر نشانی از درماندگی در او دیده نمی‌شد. برای مرگ که عمری بود یاد آن را در دل خود و شاگردانش زنده نگه می‌داشت، کاملاً آماده بود. حالا در جواب بی‌تابی‌های دیگران می‌گفت من مدتی است که آماده‌ام. نمی‌دانم چرا نمی‌آیند.

گاهی به ­حالت اغما می‌رفت. یک‌بار در همان حال که چشم‌هایش بسته بود، چند نفری از نزدیکان بر بالینش حاضر شدند. کسی گفت خودتان را معرفی کنید، شاید بشناسند. داماد استاد گفت: من فلانی داماد شما هستم. استاد عکس‌العملی نشان نداد. دوباره گفت: من داماد شما فرزند حضرت زهرا (س) هستم.

استاد تا نام مبارک حضرت صدیقۀ طاهره(س) را شنید، گردن خود را راست کرد و با همان چشمان بسته با احترام گفت: سلام‌الله علیها و دوباره به­ حال اول برگشت.

پیش از مرگ، در حرم حضرت معصومه(ع) و حرم حضرت عبدالعظیم(ع) مقبره‌ای پیشکش خانۀ ابدی او کرده بودند اما نپذیرفت. مایل بود در کنار مردم عادی به خاک سپرده شود. از قول آیت‌الله بروجردی در آخرین لحظات حیاتش می‌گفت: مرگ است، رها کنید. مرگ که هنگامه ندارد.

موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس یک موسسه خصوصی، مستقل و غیرانتفاعی بوده که به هیچ نهاد یا ارگان دولتی و غیردولتی وابسته نیست.

این موسسه که در سال 1378 تاسیس شده تنها دارای یک شعبه و یک دفتر مرکزی واقع در خیابان میرعماد بوده و کلیه فعالیت‌های این موسسه در همین ساختمان متمرکز است. لذا هرگونه تشابه اسمی این موسسه با سایر موسسات و مجتمع‌های آموزشی و غیر آموزشی کاملاً تصادفی است.

معرفی برخی کتب انتشارات پناه

انتشارات شمس الشموس از سال ١٣٧٩ فعاليت خود را در زمينه چاپ و انتشار كتاب آغاز نموده و طی سال های فعاليت خود تا به امروز موفق به انتشار بيش از 25 عنوان كتاب شده است.

اكثر كتاب‌های منتشر شده در انتشارات پناه حاصل زحمات چندين ساله تيم‌های مختلف پژوهشی و قلم نويسندگان موسسه شمس الشموس می‌باشد

نوع کتب و قلم شیوای این انتشاراتی به حدی بوده كه منجر شده است برخی از اين آثار این موسسه بيش از ٢٠ مرتبه تجديد چاپ شوند.

امیدرسان، رسانه امیدبخش

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *